تبليغاتX
کاغذ دعوت

چند سال پیش که سال اول دانشگاه بودم

سر کلاس تاریخ اسلام استاد از تاریخ و اسلام و مدیریت و آینده و این چیزا

صحبت می کرد.نصیحت که خوب باشید و مومن و متین و شریف و امانت دار

متدین و راست گو و ناموس پرست و کشور دوست و وطن پرست و ....

که شما آینده این کشور هستید و قرار مملکت رو شما بچرخونید و دکتر بشید

مهندس وزیر نماینده ....

و بعد رو کرد به من گفت مثلا شما دوست ندارید ریس جمهور بشید؟؟؟

من از روی شیطنت گفتم نه.با تعجب گفت چرا ؟؟؟ گفتم دوست دارم  نفر اول باشم

اما ...

حالا چند سالی می گذره من فکر می کنم این بار نه از روی شیطنت نه از روی احساس

جدا دلم نمی خواد ریس جمهور باشم

نفر اول هم نمی خوام باشم

من دوست دارم یه آدم معمولی باشم.که بتونم یه نفس عمیق از ته دل بکشم.


اتفاق کوتاه29:

کوتاه ترین اتفاق زندگیم لبخندی بود که بر لبان تو نقش بست و بهترینش ...


نوشته شده توسط سید داود خشکرود سیدی در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 |
 

 

 

سر بر بالین آرامشم گذارده بودم

که احساس کردم بوسه ایی مرا بیدار می کند

چشمانم را گشودم صورتی دیدم به شدت زیبا

صورتم به صورتش چسبیده بود.نفس به نفس

نفسش طعم انار می داد.دوستش داشتم

تلاش تجسد گونه او احساسم را پاره می کرد.

دستش را بر گونه ام کشید بر موهای کوتاهم

بر سینه احساسم بر لهیبی که در اجزای بدنم شعله می کشید

بازوانم را تنگ کردم به جانم نزدیک تر شد

به رگ گردنم لبهایش را چسباند آرام آرام  آرام

و من عاشق او شده بودم بی درنگ.

چشمش در چشمانم می رویید و بخار تنفسش مرا خیس می کرد.

بالین آرامشم آرامتر از گذشته بود.

او خود مرگ بود فرشته مرگ که می خواست مرا ببرد

که دلم می خواست مرا باخود ببرد.

اما  آب دهانی که به صورتم انداخت ٬

وگفت تو لایق همان دنیایی هستی که مثل خودت کثیف است.

و دیگر بالین من آرامشی نداشت...

 

 


 اتفاق کوتاه 28:

مهم است برایم ٬

که برایت مهم نیست٬

که مهم باشم برایت .

مهم نیست٬

که مهم نیست برایت ٬

که مهم نیستم . 

مهم این است که٬

شدیدا مهمی برایم.

  

 

نوشته شده توسط سید داود خشکرود سیدی در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388

 

 

تو به این باغ تعلق نداری

هیچ وابستگی یا دلبستگی نداری

چترت را جمع کن

احساس مرگ از حضور ناخوانده تو بهتر است

اول تعیین جنسیت کن

بعد هرزگیت را به تماشا بگذار

با توام

هرچند که در این مواقع همیشه لال می شوی

یادت باشد این بار نوبت توست که بیخ دیوار بروی

هی عوضی ...

یادت باشد وقتی وارد باغ می شوی بی دعوت

وقتی گل های سرخ را بو می کنی

مواظب باش سبزه های زیر پاهایت را له نکنی

با توام عوضی...

 

 

 


 اتفاق کوتاه :۲۷

لعنت بر کسی که به تو سلام کردن را آموخت

که خداحافظی را از ابتدا بلد بودی.

 

 

نوشته شده توسط سید داود خشکرود سیدی در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 |

 

 

بشمار ۱..۲..۳

گاه را تو می شماری بی رحمانه اما یاد مرا ثبت کن.

گاهی گاه را نشمرده ببین گاهی گاه را تو نشمرده بخوان.

بشمار ۱..۲..۳

گاهی گاه مرا فراموش کن و یاد مرا

ما اگر از زودتر می دانستم که گاه مرا تو می نویسی

می خواستم که گاه مرا از نو بنویسی

تو بگو اگر نفس داشتی در درون گاه های من

از میان این همه روز رفته

کدام گاه مرا در آن واحد فراموش می کردی.

هر چند اگر جای تو بودم

خط می زدم از گاه شمار

همه لحظه هایی که بی هوده بی ... گذشتند.

 

 

 


اتفاق کوتاه 2۶:

از ریسمان احساسم که بالا می روم

اشک از بندبند وجودم پایین می آید.

 

 

نوشته شده توسط سید داود خشکرود سیدی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 |

هرچی می خوای بگو

تا من همون بشم

حتی اگه بخوای برم ماه بشم

تو شب تار ستاره شم

روشن کنم تاریکی رو

یا که برم خورشید بشم روت بتابم

گرم بشی

حتی برم ابر بشم

بارون بشم روت ببارم

خنک بشی تازه بشی

می خوای خیال غصه رو آب بکنم؟؟؟

تموم بی کسی ها رو خواب بکنم؟؟؟

یا که شاید درخت بشم

زیر سایه م بشینی و یک نفسی تاه کنی

می خوای برات دشت بشم

تا رو دلم قدم زنون شادی کنی

یا که برات آب بشم تا بزنی به صورتت

با چشمای مهربونت عاشقونه نگام کنی

می خوای برات از تو سینه م قلبمو بیرون بکشم

تو کف دستم بذارم

تا که همیشگی بشه عشق من و

یه بار دیگه با علاقه اسم من و صدا کنی

اصلا بذار لال بشم

حرف نزنم  خوب بخوابی

خستگی تو در بکنی

هر چی که دوست داری بگو قبول دارم

هرچی که دوست داری بگو همون بشم

همون میشم همون میشم همون میشم.

 

 

 

*هرگونه سو برداشت پیگرد قانونی دارد.

 

 


نقل کوتاه۸:

حضرت علی (ع) می فرماید:

از دستت نرفته است هر مالی که به تو پند داده است.

 

 

 


اتفاق کوتاه۲۴:

دستت درد نکند

که درد را در دستان من گذاردی.

 

 

 


اتفاق کوتاه۲۵:

سال گذشته چه ساده گذشت...

                                گسست ...         

                                             شکست ...     

 


 

 

نوشته شده توسط سید داود خشکرود سیدی در شنبه سوم اسفند 1387 |